اس ام اس بی وفایی
گلچین اس ام اس بی وفایی
گلچین اس ام اس بی وفایی
فوقالعادهای
فتح هند افتخاری نبود برای من ، دستگیری متجاوزین و سرسپردگانی مهم بود که بیست سال کشورم را
ویران ساخته و جنایت و غارت را در حد کمال بر مردم سرزمینم روا داشتند . اگر بدنبال افتخار بودم سلاطین
اروپا را به بردگی می گرفتم که آنهم از جوانمردی و خوی ایرانی من بدور بود.
(نادرشاه افشار)
یادش بخیر: اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم، بعد با خودکار بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم ..
مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون می پرسید ساعت چنده، ذوق مرگ می شدیم
یادش بخیر: گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشی می کشیدیم. بعد تند برگ میزدیم میشد انیمیشن
یادش بخیر: سر صف پاهامونو ۱۸۰ درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم
یادش بخیر: آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست، اونا یه درس از ما عقب تر باشن
یادش بخیر: برای درس علوم لوبیا لای دستمال سبز میکردیم و میبردیم سر کلاس پز میدادیم
یادش بخیر: تو راه مدرسه اگه یه قوطی پیدا میکردیم تا خود مدرسه شوتش میکردیم
یادش بخیر: یه زمانی به دوستمون که میرسیدیم دستمون رو دراز میکردیم که
مثلا میخوایم دست بدیم، بعد اون
واقعا دستش رو دراز میکرد که دست بده، بعد ما یهو بصورت ضربتی دستمون رو پس میکشیدیم و میگفتیم: یه بچه
ی این قدی ندیدی؟؟ (قد بچه رو با دست نشون میدادیم) و بعد کرکر میخندیدیم که کنفش کردیم
یادش بخیر: تو دبستان وقتی مشقامونو ننوشته بودیم معلم که میومد بالا
سرمون الکی تو کیفمونو می گشتیم
میگفتیم خانوم دفترمونو جا گذاشتیم!
یادش بخیر: زندگی منشوری است در حرکت دوار ، منشوری که پرتو پرشکوه خلقت
با رنگهای بدیع و دلفریبش آنرا
دوست داشتنی، خیال انگیز و پرشور ساخته است. این مجموعه دریچه ایست به سوی….. (دیری دیری ریییییینگ) :
داااااستانِ زندگی ی ی ی) (تیتراژ سریال هانیکو)
یادش بخیر: با آب و مایع ظرفشویی کف درست میکردیم، تو لوله خالی خودکار بیک فوت میکردیم تا حباب درست
بشه
یادش بخیر: توی خاله بازی یه نوع کیک درست میکردیم به اینصورت که بیسکوییت
رو توی کاسه خورد میکردیم و
روش آب میریختیم، اییییی الان فکرشو میکنم خیلی مزخرف بود چه جوری میخوردیم ما
یادش بخیر: خانواده آقای هاشمی رو که میخواستن از نیشابور برن کازرون، تو کتاب تعلیمات اجتماعی
یادش بخیر: همسایه ها تو حیاط جمع می شدن رب گوجه می پختن. بوی گوجه فرنگی
پخته شده اشتهابرانگیز بود،
اما وقتی می چشیدیم خوشمون نمیومد، مزه گوجه گندیده میداد
یادش بخیر: تو کلاس وقتی درس تموم میشد و وقت اضافه میآوردیم، تا زنگ
بخوره این بازی رو میکردیم که یکی از
کلاس میرفت بیرون، بعد بچه های تو کلاس یک چیزی رو انتخاب میکردند، اونکه وارد میشد، هرچقدر که به اون چیز
نزدیک تر میشد، محکمتر رو میز میکوبیدیم
یادش بخیر: دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش، میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم
یادش بخیر: اون موقعی که شلوار مکانیک مد شده بود و همه پسرا میپوشیدن
یادش بخیر: تو دبستان سر کلاس وقتی گچ تموم میشد، خدا خدا میکردیم معلم به ما بگه بریم از دفتر گچ بیاریم
یادش بخیر: اون مسلسل های پلاستیکی سیاه رو که وقتی ماشه اش رو میکشیدی ترررررررررررررتررررررررررررر صدا
میداد
یادش بخیر: خط فاصله هایی که بین کلمه هامون میذاشتیم یا با مداد قرمز بود یا وقتی خیلی میخواستیم خاص
باشه ستاره می کشیدیم
ولی خوب همه یادمان میاد چه روزهای قشنگی بود.... چه دوستان قشنگی داشتیم....والان یادشان نیستیم یاد
هستسیم....
ولی خوب همه عاشق آن روزهای رویا یی هستیم ....کاش برگردیم به آن روزهای
خوب ....کاهش برگردیم وخانم
معلم وآقا معلم ها رو ببینیم واذیتشان کنیم ومارا کتک بزنند ولی آن روزهای قشنگ برگردند....
کسی هرگز نمیداند چه سازی میزند فردا؟
چه میدانی تو از امروز ؟
چه میدانم من از فردا ؟
همین یک لحظه را دریاب که فردا میشویم تنهای تنها ...
ویکتور هوگو
پرسید:برای بدست آوردن آن کوشش می کنی؟ گفت :بلی
سپس عارف گفت:در اثر کوشش،آن چه می خواهی بدست آوری؟
گفت:متاسفانه تاکنون به دست نیاورده ام
عارف گفت:این دنیایی که تاکنون با همه ی کوشش هایت آن را به دست نیاورده ای،پس چطور آخرتی که هرگز طلب نکرده و در راه وصول به آن نکوشیده ای به دست خواهی آورد؟
دنیا طلبیدیم ،به جایی نرسیدیم یارب چه شود آخرت ناطلبیده
روزی مردی داخل چاهی افتاد و بسیار دردش آمد …
گرگ گرسنهای برای تهیة غذا به شکار رفت. در کلبهای در حاشیة دهکده پسر کوچکی داشت گریه میکرد و گرگ صدای پیرزنی را شنید که داشت به او میگفت: «اگر دست از گریه و زاری برنداری تو را به گرگ میدهم.»
گرگ از آنجا رفت و....
نشست و منتظر ماند تا پسر کوچولو را به او بدهند. شب فرا رسید و او هنوز انتظار میکشید. ناگهان صدای پیرزن را شنید که میگوید: «کوچولو گریه نکن، من تو را به گرگ نمیدهم. بگذار همین که گرگ پیر بیاید او را میکشیم.»
گرگ با خود گفت: «انگار اینجا آدمهایی پیدا میشوند که چیزی میگویند اما کار دیگری میکنند.»
و بلند شد و روستا را ترک گفت.
آنچه که هستی هدیه خداوند به توست و آنچه که میشوی هدیه تو به خداوند است.پس بینظیر باش.
من دلم مي خواهدخانه اي داشتم باشم پر دوست.
بردرش برگ گلي مي كوبم روي آن با قلم
سبز بهار مي نويسم:
خانه ي دوستي ما اينجاست.
تا كه ديگر ننويسد سهراب خانه ي دوست
كجاست...؟؟
حکایت جالبی است:
فراموش شدگان فراموش کنندگان را هیچ گاه فراموش نمی کنند!
بیشتر كسانی موفق شده اند كه كمتر تعریف شنیده اند."امیل زولا"