اس ام اس بی وفایی

گلچین اس ام اس بی وفایی

ادامه نوشته

می خوانمش چنان که اجابت کند دعا...  


نامت چه بود ؟ آدم
.
فرزند كه ؟ مرا نه مادری نه پدری ، بنویس اولین یتیم خلقت
.
محل تولد ؟ بهشت پاک
.
محل سکونت ؟ زمین خاک
.
قدت ؟ روزی چنان بلند که همسایه‌ی خدا ، اینک سایه‌ی بختم به روی خاک
.
اعضاء خانواده ؟ حوای خوب و پاک ، قابیل خشمناک ، هابیل زیر خاک
.
روز تولدت ؟ روز جمعه ، به گمانم روز عشق
.
رنگت ؟ اینک فقط سیاه ز شرم چنين گناه
.
چشمت ؟ رنگی به رنگ بارش باران که ببارد ز آسمان
.
وزنت ؟ نه آنچنان سبک که پرم در هوای دوست ، نه آنچنان وزین که نشینم به روی خاک
.
جنست ؟ نیمی مرا ز خاک ، نیمی دگر خدا
شغلت ؟ در کار کشت امیدم
.
شاکی تو ؟ خدا
.
نام وکیل ؟ آن هم خدا
.
جرمت ؟ یک سیب از درخت وسوسه
.
تنها همین ؟ همین
.
حکمت ؟ تبعید در زمین
.
همدست در گناه ؟ حوّای آشنا
..
ترسیدهای ؟ کمی
.
ز چه ؟ که شوم اسیر خاک
.
آیا کسی به ملاقاتت آمده ؟ بلی
.
که ؟ گاهی فقط خدا
.
دلتنگ گشته‌ای ؟ زیاد
.
برای كه ؟ تنها خدا
.
آورده‌ای سند ؟ بلی
.
چه آورده ای ؟ تنها دو قطره اشک
.
داری تو ضامنی ؟ بلی
.
چه کسی ؟ تنها کسم خدا
.
در آخرین دفاع ؟ می‌خوانمش چنان که اجابت کند دعا . . .

حداقل...  

حداقل پنج نفر در این دنیا هستند که به حدی تو را دوست دارند، که حاضرند برایت بمیرند
حداقل پانزده نفر در این دنیا هستند که تو را به یک نحوی دوست دارند
تنها دلیلی که باعث میشود یک نفر از تو متنفر باشد، اینست که می‌خواهد دقیقاً مثل تو باشد
یک لبخند از طرف تو میتواند موجب شادی کسی شود
حتی کسانی که ممکن است تو را نشناسند
هر شب، یک نفر قبل از اینکه به خواب برود به تو فکر می‌کند
تو در نوع خود استثنایی و بی‌نظیر هستی
یک نفر تو را دوست دارد، که حتی از وجودش بی‌اطلاع هستی
وقتی بزرگترین اشتباهات زندگیت را انجام می‌دهی ممکن است منجر به اتفاق خوبی شود
وقتی خیال می‌کنی که دنیا به تو پشت کرده، یه خرده فکر کن،
شاید این تو هستی که پشت به دنیا کرده‌ای
همیشه احساست را نسبت به دیگران برای آنها بیان کن،
وقتی آنها از احساست نسبت به خود آگاه می‌شوند احساس بهتری خواهی داشتوقتی دوستان

فوق‌العاده‌ای
داشتی به آنها فرصت بده تا متوجه شوند که فوق‌العاده هستند
حالا شاد باش و به زندگی ادامه بده . . . .

نادرشاه افشار

فتح هند افتخاری نبود برای من ، دستگیری متجاوزین و سرسپردگانی مهم بود که بیست سال کشورم را

ویران ساخته و جنایت و غارت را در حد کمال بر مردم سرزمینم روا داشتند . اگر بدنبال افتخار بودم سلاطین

اروپا را به بردگی می گرفتم که آنهم از جوانمردی و خوی ایرانی من بدور بود.


(نادرشاه افشار)

یادش بخیر...  

یادش بخیر: اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم، بعد با خودکار بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم ..

مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون می پرسید ساعت چنده، ذوق مرگ می شدیم

یادش بخیر: گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشی می کشیدیم. بعد تند برگ میزدیم میشد انیمیشن

یادش بخیر: سر صف پاهامونو ۱۸۰ درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم

یادش بخیر: آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست، اونا یه درس از ما عقب تر باشن 

یادش بخیر: برای درس علوم لوبیا لای دستمال سبز میکردیم و میبردیم سر کلاس پز میدادیم

یادش بخیر: تو راه مدرسه اگه یه قوطی پیدا میکردیم تا خود مدرسه شوتش میکردیم

یادش بخیر: یه زمانی به دوستمون که میرسیدیم دستمون رو دراز میکردیم که مثلا میخوایم دست بدیم، بعد اون

واقعا دستش رو دراز میکرد که دست بده، بعد ما یهو بصورت ضربتی دستمون رو پس میکشیدیم و میگفتیم: یه بچه

ی این قدی ندیدی؟؟ (قد بچه رو با دست نشون میدادیم) و بعد کرکر میخندیدیم که کنفش کردیم


یادش بخیر: تو دبستان وقتی مشقامونو ننوشته بودیم معلم که میومد بالا سرمون الکی تو کیفمونو می گشتیم

میگفتیم خانوم دفترمونو جا گذاشتیم!


یادش بخیر: زندگی منشوری است در حرکت دوار ، منشوری که پرتو پرشکوه خلقت با رنگهای بدیع و دلفریبش آنرا

دوست داشتنی، خیال انگیز و پرشور ساخته است. این مجموعه دریچه ایست به سوی….. (دیری دیری ریییییینگ) :

داااااستانِ زندگی ی ی ی) (تیتراژ سریال هانیکو)


یادش بخیر: با آب و مایع ظرفشویی کف درست میکردیم، تو لوله خالی خودکار بیک فوت میکردیم تا حباب درست

بشه


یادش بخیر: توی خاله بازی یه نوع کیک درست میکردیم به اینصورت که بیسکوییت رو توی کاسه خورد میکردیم و

روش آب میریختیم، اییییی الان فکرشو میکنم خیلی مزخرف بود چه جوری میخوردیم ما


یادش بخیر: خانواده آقای هاشمی رو که میخواستن از نیشابور برن کازرون، تو کتاب تعلیمات اجتماعی

یادش بخیر: همسایه ها تو حیاط جمع می شدن رب گوجه می پختن. بوی گوجه فرنگی پخته شده اشتهابرانگیز بود،

اما وقتی می چشیدیم خوشمون نمیومد، مزه گوجه گندیده میداد


یادش بخیر: تو کلاس وقتی درس تموم میشد و وقت اضافه میآوردیم، تا زنگ بخوره این بازی رو میکردیم که یکی از

کلاس میرفت بیرون، بعد بچه های تو کلاس یک چیزی رو انتخاب میکردند، اونکه وارد میشد، هرچقدر که به اون چیز

نزدیک تر میشد، محکمتر رو میز میکوبیدیم


یادش بخیر: دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش، میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم

یادش بخیر: اون موقعی که شلوار مکانیک مد شده بود و همه پسرا میپوشیدن

یادش بخیر: تو دبستان سر کلاس وقتی گچ تموم میشد، خدا خدا میکردیم معلم به ما بگه بریم از دفتر گچ بیاریم


یادش بخیر: اون مسلسل های پلاستیکی سیاه رو که وقتی ماشه اش رو میکشیدی ترررررررررررررتررررررررررررر صدا

میداد


یادش بخیر: خط فاصله هایی که بین کلمه هامون میذاشتیم یا با مداد قرمز بود یا وقتی خیلی میخواستیم خاص

باشه ستاره می کشیدیم


ولی خوب همه یادمان میاد چه روزهای قشنگی بود.... چه دوستان قشنگی داشتیم....والان یادشان نیستیم یاد

هستسیم....


ولی خوب همه عاشق آن روزهای رویا یی هستیم ....کاش برگردیم به آن روزهای خوب ....کاهش برگردیم وخانم

معلم وآقا معلم ها رو ببینیم واذیتشان کنیم ومارا کتک بزنند ولی آن روزهای قشنگ برگردند....

حرف های من و خدا  


يه شبی يه خواب ديدم ...
.
تو خواب با خداجونی حرف زدم ....
.
خدا جون بهم گفت : پس می خواهی با من حرف بزنی ... آره ؟
.
يه نگاهی به دور و اطراف انداختم و آروم گفتم : اگـــــــه بشه .... يعنی اگه وقت داشته باشيد ... !!
.
خدا جون لبخند زد و بهم گفت : وقت من ابدی هستش ... تو بگو هر چی ميخوای بگی ...
.
بگو ببينم چه سئوالاتی تو ذهن داری که می خواهی ازم بپرسی ؟
.
گفتم : چه چيزی بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کنه ؟
.
خدا جون بهم گفت :
.
اينکه آن ها از بودن در دوران کودکی خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران
.
کودکی را می خورند ... !!!
.
اين که سلامتشان را صرف بدست آوردن پول می کنند و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند ...!!
.
اينکه با نگرانی نسبت به آينده زمان حال را به كلی فراموش می كنند ، با اين وجود آنچنان که نه درآينده زندگی
.
می کنند و نه درحال .... !!
.
طوری زندگی می کنند که گويی هرگز نخواهند مرد و چنان می ميرند که گويی هرگز زنده نبوده اند ... !!
.
خدايی دست هامو گرفت و مدتی هر دو ساکت مانديم .....
.
بعدش پرسيدم ...
.
ببخشيد به عنوان خالق انسان ها می خواهين آن ها چه درس هايی از زندگی را ياد بگيرن ؟
.
خدا با لبخند زد و با آرامش تمام گفت :
.
ياد بگيرند که نمی توان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد اما می توان محبوب ديگران شد
.
ياد بگيرند که خوب نيست خود را باديگران مقايسه کنند ...
.
ياد بگيرند که ظرف چند ثانيه می توانيم زخمی عميق در دل کسانی که دوستشان داريم ايجاد کنيم
.
و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التيام يابد ....
.
با بخشيدن بخشش را ياد بگيرن ...
.
ياد بگيرند کسانی هستند که آن ها را عميقاْ دوست دارند اما آنان حتی بلد نيستند احساساتشان را ابراز کنند
.
ياد بگيرند که می شود دو نفر به يک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند
.
ياد بگيرند که هميشه کافی نيست ديگران آن ها را ببخشند بلکه خودشان هم بايد خود را ببخشند
.
و همچنين وجود منو تو زندگی شون درك كنن که من هستم
.
آره هستم ... هستم برای هميشه
.
هميشه ....

چه سازی میزند فردا؟

کسی هرگز نمیداند چه سازی میزند فردا؟
چه میدانی تو از امروز ؟
چه میدانم من از فردا ؟
همین یک لحظه را دریاب که فردا میشویم تنهای تنها ...

خدا  


ادامه نوشته

چند داستان پند آموز  


ادامه نوشته

وقتی خدا بدرقه ات می کرد  

می دونی وقتی خدا داشت بدرقه ات می کرد ، بهت چی گفت ؟
گفت : جایی که داری میری ، مردمی داره که می شکننت . نکنه غصه بخوری ، من همه جا باهاتم . تو تنها نیستی .
توی کوله بارت :
عشق میذارم ، که بگذری ؛
قلب میذارم ، که جا بدی ؛
اشک میدم ، که همراهیت کنه ؛ و ...
مرگ ، که بدونی برمیگردی پیشم !

خیانت  پدر!


ادامه نوشته

خداوند گریه کرد  


ادامه نوشته

طوطی مدیر!

مردی به یک مغازه فروش حیوانات رفت و درخواست یک طوطی کرد. صاحب فروشگاه به سه طوطی خوش چهره اشاره کرد و گفت: «طوطی سمت چپ ۵۰۰ دلار است.» مشتری: «چرا این طوطی اینقدر گران است؟» صاحب فروشگاه: «این طوطی توانایی انجام تحقیقات علمی و فنی را دارد.» مشتری: «قیمت طوطی وسطی چقدر است؟‌ صاحب فروشگاه: طوطی وسطی ۱۰۰۰ دلار است. برای اینکه این طوطی توانایی نوشتن مقاله ای که در هر مسابقه ای پیروز شود را دارد.» و سرانجام مشتری از طوطی سوم پرسید و صاحب فروشگاه گفت: «‌ ۴۰۰۰ دلار.» مشتری: «این طوطی چه کاری می تواند انجام دهد؟» صاحب فروشگاه جواب داد:‌ «صادقانه بگویم من چیز خاصی از این طوطی ندیدم ولی دو طوطی دیگر او را مدیر صدا می زنند.»

ادامه نوشته

وقتی میتوانی با سکوت حرف بزنی،بر پایه ی لغزان واژه ها تکیه نکن...

ert

خدا چه میکند؟!  


ادامه نوشته

داستان جالب و پند آموز ویلان


ادامه نوشته

رحمت خداوند


ادامه نوشته

نامه ای از خدا


ادامه نوشته

داستان عشاق در زمان ملاصدرا  


ادامه نوشته

هر زنی زیباست  

پسركی از مادرش پرسید : مادر چرا گریه می كنی؟
مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمی دانم عزیزم ، نمی دانم

پسرك نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان همیشه گریه می كند؟ او چه می خواهد؟
پدرش تنها دلیلی كه به ذهنش می رسید ، این بود : همه ی زنها گریه می كنند ، بی هیچ دلیلی
پسرك متعجب شد ولی هنوز از اینكه زنها خیلی راحت به گریه می افتند، متعجب بود
یكبار در خواب دید كه دارد با خدا صحبت می كند،
از خدا پرسید: خدایا چرا زنها این همه گریه می كنند؟
خدا جواب داد : من زن را به شكل ویژه ای آفریده ام .
به شانه های او قدرتی داده ام تا بتواند سنگینی زمین را تحمل كند
به بدنش قدرتی داده ام تا بتواند درد زایمان را تحمل كند
به دستانش قدرتی داده ام كه حتی اگر تمام كسانش دست از كار بكشند ، او به كار ادامه دهد
به او احساسی داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد ، حتی اگر او را هزاران بار اذیت كنند
به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهای او بگذرد و همواره در كنار او باشد
و به او اشكی داده ام تا هرهنگام كه خواست ، فرو بریزد .
این اشك را منحصرا برای او خلق كرده ام تا هرگاه نیاز داشت بتواند از آن استفاده كند
زیبایی یك زن در لباسش ، مو ها ، یا اندامش نیست .
زیبایی زن را باید در چشمانش جست و جو كرد،
زیرا تنها راه ورود به قلبش آْنجاست


لبخند زن دردو موقع آسمانی و فرشته مانند است . یکی هنگامی که برای اولین بار با لبخند به معشوق می گوید دوستت دارم ودیگر هنگامی که برای اولین بار به روی نوزادش لبخند می زند

ویکتور هوگو

اندوه هجران  

به عبدالله مبارک عارف معروف گفتند: خواب دیدیم یک سال دیگر خواهی مرد!
عبدالله :روزگار درازی در پیش ما نهادی..
یک سال دیگر ما را اندوه هجران باید کشید! وتلخی فراق باید چشید!

اوست اول و آخر  

خداوند به داوود فرمود: ای داوود راه ما بر بندگان ما روشن دار و دوستی ما در دل ایشان افکن و نعمت ما به یاد ایشان ده و سخنان ما را در دل ایشان شیرین کن و بگوی که من آن خداوندم که با وجودم بخل نیست و با علمم جهلی نیست و با صبرم عجزی نیست و با غضبم ذجری نیست ..........و اگر بنده تقصیر کند و حق کرامت حق را نشناسد و شکر نعمت نگذارد خداوند او را عتاب کند.
چنانکه به نقل از امیرالمومنین که خداوند می فرماید : ای بنده من ! انصاف ده من با تو به نعمتها دوستی کنم و تو به معصیتها با من دشمنی ! نیکی من پیوسته بر تو فرود آید و بدی تو همواره به سوی من اوج می گیرد.

تقوی  

پیری را پرسیدند تقوی چیست ؟ گفت : تقوی آن است که وقتی با تو حدیث جهنم گویند آتشی در درون خود برافروزی چنانکه آثار ترس بر تو ظاهر شود و وقتی حدیث بهشت گویند نشاطی بر جان تو براید چنانکه از شادی گونه های تو سرخ رنگ شود. چون خواهی متقی بر کمال باشی سواره دل باش و پیاده تن و به زبان بگویی و آنچه گویی از مایه علم و سرمایه خردمندی گوی که هر چه نه آن باشد بر شکل سنگ آسیا باشد که عمری می گردد و یک سر سوزن فراتر نشود.

پرسش عارفی از یکی از اغنیا  

یکی از عرفا روزی از یکی از اغنیا پرسید:دنیا را دوست داری؟گفت:بسیار

پرسید:برای بدست آوردن آن کوشش می کنی؟ گفت :بلی

سپس عارف گفت:در اثر کوشش،آن چه می خواهی بدست آوری؟

گفت:متاسفانه تاکنون به دست نیاورده ام

عارف گفت:این دنیایی که تاکنون با همه ی کوشش هایت آن را به دست نیاورده ای،پس چطور آخرتی که هرگز طلب نکرده و در راه وصول به آن نکوشیده ای به دست خواهی آورد؟

دنیا طلبیدیم ،به جایی نرسیدیم یارب چه شود آخرت ناطلبیده

جهل!!!!

روزی مردی داخل چاهی افتاد و بسیار دردش آمد …

ادامه نوشته

آدم های حیله گر

گرگ گرسنه‌ای برای تهیة غذا به شکار رفت. در کلبه‌ای در حاشیة دهکده پسر کوچکی داشت گریه می‌کرد و گرگ صدای پیرزنی را شنید که داشت به او می‌گفت: «اگر دست از گریه و زاری برنداری تو را به گرگ می‌دهم.»

 گرگ از آن‌جا رفت و....

نشست و منتظر ماند تا پسر کوچولو را به او بدهند. شب فرا رسید و او هنوز انتظار می‌کشید. ناگهان صدای پیرزن را شنید که می‌گوید: «کوچولو گریه نکن، من تو را به گرگ نمی‌دهم. بگذار همین که گرگ پیر بیاید او را می‌کشیم.»

 گرگ با خود گفت: «انگار این‌جا آدم‌هایی پیدا می‌شوند که چیزی می‌گویند اما کار دیگری می‌کنند.»
و بلند شد و روستا را ترک گفت.

پس بینظیر باش...

آنچه که هستی هدیه خداوند به توست و آنچه که میشوی هدیه تو به خداوند است.پس بینظیر باش.

خانه ي دوست كجاست...؟؟

من دلم مي خواهدخانه اي داشتم باشم پر دوست.
بردرش برگ گلي مي كوبم روي آن با قلم سبز بهار مي نويسم:
خانه ي دوستي ما اينجاست.
تا كه ديگر ننويسد سهراب خانه ي دوست كجاست...؟؟

 

جملات زیبا و آموزنده1

حکایت جالبی است:
فراموش شدگان فراموش کنندگان را هیچ گاه فراموش نمی کنند!

ادامه نوشته

جملات زیبا و آموزنده

بیشتر كسانی موفق شده اند كه كمتر تعریف شنیده اند."امیل زولا"

ادامه نوشته

جملات زیبا


ادامه نوشته

جملات زیبا1


ادامه نوشته